امروزه خیلی از زندگی ها نمایشی شده اند. مردم همه چیز را برای نگاه ها و قضاوت ها و عکس العمل ها می خواهند و همه وجودشان را وقف آن کرده اند. آنچنان غرق این بازی شده اند که خودشان هم باورشان شده که این نمایش، حقیقت زندگی است. لحظاتی را در آن بازیگرند؛ لحظاتی را هم تماشاچی. همه چیز این مردمان نمایشی شده است. حتی عشق و محبت؛ حتی خوش اخلاقی و خوش رویی؛ حتی احسان و سخاوتمندی؛ حتی...؛ همه چیز؛ همه چیز نمایشی شده است. خودشان هم باورشان شده است که این نقابی که به چهره زده اند، واقعیت دارد. چون حقیقت زندگی را، و خودشان را نشناخته اند؛ یا عوضی شناخته اند!

آدمی که خود را شناخت، هدف را می یابد؛ خود و هدف را که یافت، راه را پیدا می کند؛ راه را پیدا می کند؛ با همه سختی ها و آسانی هایش و با همه شیرینی ها و تلخی هایش. راه را که پیدا کرد، با بینش در آن قدم بر می دارد. وقتی خود را یک بازیگر و تماشاچی، و زندگی را نمایش و تماشا ببینیم، دیگر چه حرفی از صراط مستقیم می توان زد؟! دیگر چه حرفی از بندگی می توان زد؟! چه حرفی از حق و حقیقت می توان زد؟!

من می شوم آن چیزی که به دیگران نشانش می دهم. این که خلقت من چیست، فطرت من چیست، استعدادهای من چیست، ضعف های من چیست، نیازهای من چیست، همه اینها، هیچ اهمیتی ندارد. من آن هستم که به دیگران نشان می دهم. هدف می شود آن عکس العملی که من می خواهم از دیگران ببینم؛ که یا خوششان بیاید، یا بدشان بیاید، یا خوشحال بشوند، یا ناراحت بشوند، یا عصبانی بشوند، یا حرص بخورند، یا حسادت کنند، یا تعجب کنند، یا تملق بگویند، یا بدگویی کنند، یا دوستی کنند، یا دشمنی کنند، یا ...، یا حتی بی تفاوت باشند!

برای زنی با این نگاه، حجاب، محدودیت است؛ اسارت است؛ قفس است؛ رنج و سختی است؛ حماقت است! تعجبی هم ندارد. وقتی زندگی او در نگاه دیگران و قضاوت آنها و عکس العمل آنها معنا پیدا می کند، حجاب برای او یعنی مرگ؛ یعنی پایان زندگی. و زبانش هم به توجیه باز است که پاکی به چادر نیست؛ که دل باید پاک باشد؛ که چادر، مرد را بیشتر تحریک می کند؛ که محدودیت عقده می آورد و سرکشی می زاید؛ که این مسائل در جوامع پیشرفته حل شده است؛ که...

و مرد چرا چرا نگاه نکند؟! چرا تماشا نکند؟! زندگی نمایش و تماشا است! کنترل نگاه برای چه؟! اگر او تماشا نکند، پس این نمایش برای کیست؟! پس باید ببیند؛ باید نگاه کند. وقتی که تماشاچی باشد، وقتی که تماشاچی نمایش زندگی دیگران، یا زندگی نمایشی دیگران باشد، برای او هم کنترل نگاه یعنی اسارت و محدودیت؛ یعنی رنج و عذاب؛ یعنی سختی و ناراحتی؛ یعنی خریت!

چشم و هم چشمی ها، تجمل گرایی ها، اسراف ها، ریخت و پاش ها، بی بند وباری ها، زیاده روی ها، ریاکاری ها، و خیلی از ناهنجاری های دیگر هم از همین نگاه غلط به انسان و زندگی ناشی می شوند. گره کار اینها با خودشناسی باز می شود؛ با انسان شناسی. باید خودشان را به یادشان بیاوریم. باید برای آنها بگوییم که چه بودند و چه شدند و چه خواهند شد؛ از کجا آمده اند و کجایند و به کجا می روند. باید جهان بینی درست پیدا کنند؛ باید جهان بینی درست پیدا کنیم.

خدا توفیقمان دهد!