روزی و روزگاری صدفی زندگی میکرد که شن ریزهای داخل پوستهاش فرو رفته بود. فقط یک شن ریزه بود، ولی درد زیادی را به او وارد آورده بود. چون با اینکه صدفها موجوداتی ساده هستند ولی احساس دارند. صدف از بازی زمانه به خشم آمده بود چرا که زمانه چنین دردی را به او تحمیل کرده بود. او میگریست و مینالید و از دریا گلهمند بود چرا که از او محافظت نکرده بود. پس روزی به خود گفت: «دیگر بس است! حالا که نمیتوانم شن ریزه را از پوسته خارج کنم، باید برای بهبود حال خود تلاش کنم». سالهای از پی یکدیگر سپری شدند و صدف دست از تلاش نکشید و ناامید نشد. او تحمل کرد تا سرانجام آن به ظاهر شن ریزه که آزارش میداد تبدیل به مرواریدی زیبا، درخشان و گران قیمت شد. اگر این شنریزه داخل پوسته صدف قرار نداشت، قطعاً زندگی برای آن بیمعنا میشد زیرا این باعث شد صدف سالهای سال تلاش کند و امید خود را از دست ندهد. اگر ما انسانهای نیز از بدو ورودمان به این دنیا، مرواریدی زیر پوست خود نداشته باشیم تا به خاطرش تلاش کنیم، آن وقت هدف و معنای زندگیمان را از دست میدادیم. پس به خاطر مروارید وجودتان تلاش کنید و ناامید نشوید!